باران که می بارد
اندازه میشوم !
درست به مقدار خواستنت ..
جا میگیرم در قاب حسرت و اضطراب
گرمی دستانت کجاست ؟
دستان هیچ کس را به جز تو باور نمیکنم
امتحان نمیکنم
اما
نکند نشسته ای بین این غریبه ها
تا اتفاقی دستهایت را بگیرم ؟
اتفاقی گرم شوم و بر دستهایت آتشی روشن کنم
که
هم چنان باران ببارد و من و تو
حس نکنیم سردی آسمان را .
نمیشه بارون بیاد و ننوشت !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط آتنا
|
دلتنگی من تمام نمی شود
همین که فکر کنم من و تو دو نفریم
دلتنگ تر می شوم برای تو
یادم نیست کجا خوندمش ولی قشنگه نه ؟
برای منی که عادت کرده بودم به بهانه گیری و بعد از یکی دو هفته یا حداکثر یه ماه توی دلم پرونده یه عشق رو می بستم .. برای منی که حصار کشیده بودم دورمو و نمیخواستم واسه کسی استثنا قائل شم و حتی سر خودمم کلاه میذاشتم که نه من میخوام درست بشه ببین دوسش دارم اما نمیشه همه مردا مثه همن !
نمیدونم تو از کجا رسیدی که کوتاه نمیای و روی منو کم کردی ..چقدر بی محلی واسه تو کافیه که بی خیال شی ..
شاید میدونستی من تیر ماهی عاشق ماه کامل شبای ۱۴ هستم که همیشه تو این شبا با یه سبد عاشقی کنارم هستی ! حتی اگه نخوام از آسمون میفتی ..و همیشه ماه رو نگاه میکنی تا منم ببینم که میدونی توی شبای مهتابی بدجوری عاشقم ..قضیه چیه ؟! راستشو بگو ..من که میدونم تو هم مثله همه فلانی ها هستی ..
منم لابد پارانوئید دارم !!!
داشتم فراموشت میکردم اما دوباره اومدی ...
ببینم تو برنده میشی یا من !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط آتنا
|

