تبليغاتX
دنیای نیلوفری
همیشه حرفهایی هست برای نگفتن
چهارشنبه چهارم آذر 1388

 

نگاه کردن و دل بستن به تو مثل خیره ماندن و دل بستن به شعله های آتش است ..

بی رقیبی و خانمان سوز ..

دل شکستن را از تو یاد گرفتم ..به من بگو چطور دل نبندم ؟!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آتنا  | 

دوشنبه دوم آذر 1388

 

در اتاق را میبندم و به حرفهایی که گفت فکر میکنم ..به داشتن عمق و هویت در نوشته هایی که با کلمات روزمره نوشته شده اند و سطح وجودم را به رخم میکشند و خسته ام میکنند ..هر چه بیشتر فکر میکنم کمتر خودم را میفهمم ..در گیر و دار آراستن و نیالودن این هویت ذاتی !!!! که خودم نمیشناسم و در عمق وجودم جایی پنهان شده که دستم به آنجا نمی رسد و فقط کمال جویم کرده است و خسته از این زندگی نرمال ..

یاد چشمان آن پسر چشم آبی میافتم ..راستی که چشمهای قشنگی داشت ..عمیق و شفاف ..معصومیت از نگاهش بیرون می پرید بی آنکه بداند ..بهار بیست و هشت سالگی اش را جشن میگرفت اما هنوز کودک بود ..کودک و بیقرار و دوست داشتنی ..

او هم از عمق چشمانش بی خبر بود ..تمام تلاشش بر این بود که مثل همه مردان و پسرهای اطرافش باشد ..مثل همه بپوشد ..نگاه کند ..عصیان گری کند ..دل ببرد ..زندگی بر هم بریزد و تنها بگذارد ..

یادم می آید که آن روز با خودم اتمام حجت کردم که دوست داشتنش بزرگترین اشتباه زندگی من خواهد بود ..دوست داشتن کسی که گوش هایش از شنیدنِ دوستت دارم پُر است ..و با او بودن مثل مرگی تدریجی است در کنار بهشت ..او با من بود و یک دنیا در رویای او ..

اما فراموشش کردم ؟! به راستی میشد او را فراموش کرد ؟!

یکبار خواب دیدن او مثل نوشیدن از یک شراب کهنه و ممنوعه بود که خماری اش تا هفته ها دست از سرم برنمی داشت .. ناب بود، سر درد و دلهره ی مدام می آورد ..

و امروز ..

روزها گذشته است آدمها آمدند و رفتند ..زندگیم جولانگاه انسان هایی گاه خودبین و متظاهر و گاه عاشق و دست و پا چلفتی شد ..و گاه انسان هایی آمدند که دنیایی بودند از دوستی و صداقت .. بعضی هاشان را دوست داشتم ..دلتنگشان میشدم ..هر چند هر چه بود بین من و نوشته هایم  بود و آنها بی اطلاع از من و احساسات من ..اما او هم بود یک جایی در من ..در نوشته های من .. او و چشمانش که به من لبخند میزدند ..

فکر میکنم شاید من او و چشمانش را در این عمق پنهان کرده ام ..همان عمقی که دستم به آنجا نمیرسد اما جزئی از وجودم شده است ..همان جایی که کمال جوست و از این زندگی خسته است ..

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آتنا  |